|
کلبه تنهایی خانومی گل گلاب اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
| ||
|
گاهی دلم میگیرد از آدمهایی که در پس نگاه سردشان، با لبخندی گرم فریبت میدهند. دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند و نوری که تاریک میکند! از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند. دلم میگیرد از سردی چندش آوری که دستت را میگیرد و میفشارد؛ و نگاهی که به توست و هیچوقت تو را نمیبیند...!!! [ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥۱ ب.ظ ] [ سپید ]
اینک تو را میبینم که مقابلم ایستاده ای و به من فرصت میدهی تا آسوده تماشایت کنم و چنان که در تو غرق میشوم، پر شورترین ترانه های محبت را برایت میسرایم و آرام زمزمه میکنم. [ یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤۱ ب.ظ ] [ سپید ]
خواب خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور آفتاب
از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه میکند جویبار گیسوان خیس من روی سینه اش روان شده بوی بومی تنش در تنم وزان شده
خسته دل نگاه میکنم آسمان به روی صورتش خمیده است دست او میان ماسه های داغ با شکسته دانه هایی از صدف یک خط سپید بی نشان کشیده است
دوست دارمش مثل دانه ای که نور را مثل مزرعی که باد را مثل زورقی که موج را یا پرنده ای که اوج را
از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه میکنم کاش با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من خاک میشدی با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من زیر سایبان گیسوان من لحظه ای که می مکد تو را سرزمین تشنه جوان من چون لطیف بارشی یا مه نوازشی کاش خاک میشدی
تا دگر تنی در هجوم روزهای دور از تن تو رنگ و بو نمیگرفت با تن تو خو نمیگرفت تا دگر زنی در نشیب سینه ات نمی غنود سوی خانه ات نمی غنود نغمه دل تو را نمیشنود
از میان پلکهای نیمه باز خسته دل نگاه میکنم مثل موجها تو از کنار من دور میشوی باز دور میشوی روی خط سربی افق یک شیار نور میشوی
با چه میتوان عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام بوسه، با کدام لب؟ در کدام لحظه، در کدام شب؟
مثل من که نیست میشوم مثل روزها مثل فصلها مثل آشیانه ها مثل برف روی بام خانه ها او هم عاقبت در میان سایه ها غبار میشود مثل عکس کهنه ای تار تار تار میشود
با کدام بال میتوان از زوال روزها و سوزها گریخت؟ با کدام اشک میتوان پرده بر نگاه خیره زمان کشید؟ با کدام دست میتوان عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام دست؟
خواب خواب خواب او غنوده است زیر ماسه های گرم زیر نور آفتاب
فروغ فرخزاد
[ شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٢ ق.ظ ] [ سپید ]
در شبان غم تنهایی خویش
پ.ن: چندین ماه بود که حتی به وبلاگم سر نزده بودم! از همیشه دلتنگ ترم. چند روز بود که همش زمزمه میکردم "دل من میسوزد که قناری ها را پر بستند، که پر پاک پرستوها را بشکستند..." نمیدونم چرا امروز حس کردم باید این شعرو تو وبلاگم بزارم! [ جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٩ ب.ظ ] [ سپید ]
آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتابست [ جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٥ ب.ظ ] [ سپید ]
شاید تنهایی من در ظلمت شب بود که این کلمه بی جان پر از روح را ساخت. شاید هم گریزی بود بر هزار راز نهان، که بگوید راز تنهایی سکوت را و بگوید چه رازیست در سوت و کور خانه. آری، حال میدانم سوت و کور یعنی چه؛ یعنی سکوت و تنهایی کنار وحشت یک راز نهان... [ سهشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:٥٥ ب.ظ ] [ سپید ]
بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی توی رویاهای من عشق همیشگی بودی آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته بی کسی عالمی داره واسه من یه عادته چطور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو آخه با چه جراتی به دلم بگم برو دل دیگه خسته شده به حرف من گوش نمیده چشم به راه تو میمونه همیشه غرق امیده... [ یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٤:٥۱ ب.ظ ] [ سپید ]
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم. یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم. تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودنو جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم. یاد گرفته ام بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت! یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم. و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست که یاد نگرفته ام. که چگونهبرای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم! و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم. تو نگرانم نشو !! فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت.
[ یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ سپید ]
وقتی از یه کوچولو بپرسی یک نفر را چند تا دوست داری زود به انگشتهایش نگاه میکند و دقیقا از میان ده انگشت آن مقداری را که حس کرده است نشان میدهد و هیچ وقت برای ابراز علاقه اش نمیگوید به اندازه تمام دنیا یا تمام لحظه های عمرم دوستت دارم. هیچ کدام از اینها قابل لمس نیست اما ده انگشت هم قابل لمس است و هم کلکی در آن نیست.
سالهاست به دنبال دل ساده و کودکانه ای میگردم که زمانی که خواست بگوید چقدر دوستم دارد انگشتهایش را نشانم بدهد. حتی اگر برای این کار فقط یک انگشت را نشان بدهد، حتی یک انگشت! [ چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٢ ب.ظ ] [ سپید ]
نسیم بوی خوش عطر تن تو را به یاد می آورد امید زندگی دوباره را در این کلبه تنهایی درون سینه ندا میدهد زیر ساقه های گندم را به نرمی و لطافت نوازش میکند یاد تو در کوچه های تنهایی میان باغها هم قدم با وجود من است لطافت و انعطاف ساقه های گندم را به رخ رهگذران میکشد آسمان همچنان ماه را در مقابل طلعت زیباییت پنهان میکند خاطرات تو وجود بی روح مرا شاخه های خشکیده باغ مرا سیمای بی آهنگ پیچیده در کوچه ها را یکه و تنها طراوت و زندگانی میدهد تو را همچون سایه که در سکوت شب مرا تنها میگذارد هر لحظه و در هر ثانیه مقابل چشمانم میبینم حتی در رویاهایم.... [ سهشنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢٧ ب.ظ ] [ سپید ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||