کلبه تنهایی خانومی گل گلاب
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

گاهی دلم میگیرد از آدمهایی که در پس نگاه سردشان، با لبخندی گرم فریبت میدهند.

دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند و نوری که تاریک میکند!

از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند.

دلم میگیرد از سردی چندش آوری که دستت را میگیرد و میفشارد؛ و نگاهی که به توست و هیچوقت تو را نمیبیند...!!!

[ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سپید ]

اینک تو را میبینم که مقابلم ایستاده ای و به من فرصت میدهی تا آسوده تماشایت کنم و چنان که در تو غرق میشوم، پر شورترین ترانه های محبت را برایت میسرایم و آرام زمزمه میکنم.

بر میگردی و به من لبخند میزنی، لبخندت را نمیبینم و چنان در سفر رویایی چشمانت به پیش میروم که گرم لذتی سرشار میشوم و خود را تسلیم امواج شتابانی میکنم که به دور دست دریای نگاهت میرود و مرا با خود میبرد و چه زجرآور است که تکانم میدهی و مرا از لحظه های ناب عاشقانه ام جدا میسازی.

تا بی تو بودم انگار نبودم و چنان لحظه تولد را به خاطر میسپارم که لبخند آشنا و شورانگیز تو، جان سرد مرا از بی کسی رهانید و گرم و دلپذیر در آغوش محبت جای داد.

و تو نمیدانی که چگونه من از محراب عشق به معراج دوست داشتن پر کشیدم و دانه مهر تو را باران خورده و پاک در سرزمین خشک و تافته قلبم رویاندم.

و تو چگونه میتوانی دریابی که اگر لحظه ای برخیزی و چتر محبت را از سرم برداری و با انگشتان بارانیت، نهال تازه رسته قلبم را زندگی بخشی، من در آتش تنهایی خود خواهم سوخت.

نمیدانم ابر سفید و سبکبال وجود تو از کدام افق برخاست، اما میدانم که خزان بودم، بهارم کردی. دشت بودم، باغم کردی. زمینی بودم، آسمانیم کردی.

و تو ای قناری زرین بال زیبای من، مگذار دمی بی تو بمانم که بی تو بودن...

نه، نباید از بی تو بودن کلمه ای به زبان آورم که از با تو بودن، شیرینترین کلمات و روح نوازترین لحظات را میتوان به تصویر کشید...

[ یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سپید ]

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور آفتاب

 

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه میکند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده

 

خسته دل نگاه میکنم

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی نشان کشیده است

 

دوست دارمش

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

 

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه میکنم

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک میشدی

با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه ای که می مکد تو را

سرزمین تشنه جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک میشدی

 

تا دگر تنی

در هجوم روزهای دور

از تن تو رنگ و بو نمیگرفت

با تن تو خو نمیگرفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی غنود

نغمه دل تو را نمیشنود

 

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه میکنم

مثل موجها تو از کنار من

دور میشوی

باز دور میشوی

روی خط سربی افق

یک شیار نور میشوی

 

با چه میتوان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام بوسه، با کدام لب؟

در کدام لحظه، در کدام شب؟

 

مثل من که نیست میشوم

مثل روزها

مثل فصلها

مثل آشیانه ها

مثل برف روی بام خانه ها

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار میشود

مثل عکس کهنه ای

تار تار تار میشود

 

با کدام بال میتوان

از زوال روزها و سوزها گریخت؟

با کدام اشک میتوان

پرده بر نگاه خیره زمان کشید؟

با کدام دست میتوان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟

 

خواب خواب خواب

او غنوده است

زیر ماسه های گرم

زیر نور آفتاب

 

فروغ فرخزاد

 

[ شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سپید ]

 

در شبان غم تنهایی خویش
عـابد چشم سخنگوی تو ام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی تو ام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر میکردم

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است

وای باران! باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست

از گریبان تو صبح صادق
میگشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه، بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هربهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو

سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان میکاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس

گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمیگردی
چه تمنای محال
خنده ام میگیرد

آرزو میکردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان میکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه میدانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه میدانستم
سبزه میپژمرد از بی آبی
سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه میدانستم
دل هرکس دل نیست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند

و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیت ها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من میسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه، میبینم، میبینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ
 
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب ، عاقبت مرد، افسوس  !
کاشکی میدیدم
من به خود میگویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا میزنم، آی
باز کن پنجره را
پنجره را میبندی

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
من اگر ما نشوم خویشتنم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد

سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
من چه میگویم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

 

پ.ن: چندین ماه بود که حتی به وبلاگم سر نزده بودم! از همیشه دلتنگ ترم.

چند روز بود که همش زمزمه میکردم "دل من میسوزد که قناری ها را پر بستند، که پر پاک پرستوها را بشکستند..."

نمیدونم چرا امروز حس کردم باید این شعرو تو وبلاگم بزارم!

[ جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سپید ]

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم
آه ... گوئی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید
آه ... باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رؤیائی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
جاودان باشی، ای سپیده عشق...

[ جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سپید ]


 

شاید تنهایی من در ظلمت شب بود که این کلمه بی جان پر از روح را ساخت.

شاید هم گریزی بود بر هزار راز نهان، که بگوید راز تنهایی سکوت را و بگوید چه رازیست در سوت و کور خانه.

آری، حال میدانم سوت و کور یعنی چه؛ یعنی سکوت و تنهایی کنار وحشت یک راز نهان...

[ سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سپید ]

 

بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم

تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی

توی رویاهای من عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره واسه من یه عادته

چطور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو

آخه با چه جراتی به دلم بگم برو

دل دیگه خسته شده به حرف من گوش نمیده

چشم به راه تو میمونه همیشه غرق امیده...

[ یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سپید ]

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم.

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم.

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودنو جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت!

یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم!

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم.

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگرفته ام.

که چگونهبرای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم!

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم.

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت.

 


[ یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سپید ]

وقتی از یه کوچولو بپرسی یک نفر را چند تا دوست داری زود به انگشتهایش نگاه میکند و دقیقا از میان ده انگشت آن مقداری را که حس کرده است نشان میدهد و هیچ وقت برای ابراز علاقه اش نمیگوید به اندازه تمام دنیا یا تمام لحظه های عمرم دوستت دارم. هیچ کدام از اینها قابل لمس نیست اما ده انگشت هم قابل لمس است و هم کلکی در آن نیست.

 

سالهاست به دنبال دل ساده و کودکانه ای میگردم که زمانی که خواست بگوید چقدر دوستم دارد انگشتهایش را نشانم بدهد. حتی اگر برای این کار فقط یک انگشت را نشان بدهد، حتی یک انگشت!

[ چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سپید ]

نسیم بوی خوش عطر تن تو را به یاد می آورد

امید زندگی دوباره را در این کلبه تنهایی درون سینه ندا میدهد

زیر ساقه های گندم را به نرمی و لطافت نوازش میکند

یاد تو در کوچه های تنهایی میان باغها هم قدم با وجود من است

لطافت و انعطاف ساقه های گندم را به رخ رهگذران میکشد

آسمان همچنان ماه را در مقابل طلعت زیباییت پنهان میکند

خاطرات تو

وجود بی روح مرا

شاخه های خشکیده باغ مرا

سیمای بی آهنگ پیچیده در کوچه ها را

یکه و تنها طراوت و زندگانی میدهد

تو را همچون سایه که در سکوت شب مرا تنها میگذارد هر لحظه و در هر ثانیه مقابل چشمانم میبینم

حتی در رویاهایم....

[ سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سپید ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره نویسنده

یه دختر با طراوت اردیبهشتی, همچون طراوت اصفهان در اردیبهشت!
امکانات وب
RSS Feed

کد آهنگ